تبليغاتX
درخت سیب

درخت سیب

نغمه های بهاری

روزا ایستاده خوابم میبره و شبا خوابیده بیدارم.دیگه فرق روزا رو نمیدونم.همه ی لحظه هام رنگ دلتنگیه.نمیدونم خیال میکنم زنده هستم یا واقعا هنوز دارم زندگی میکنم؟! قول دادم دیگه بحث ودعوا نکنم.پس این حرف ها رو دور میریزم.تمام این کاش ها و حسرت ها رو فراموش میکنم.نفس میکشم بخاطر کسی که با وجودم دوستش دارم.کسی که با مهربونی هاش منو به این دنیا آورد و کمکم کرد تا بزرگ بشم. نترسم. صبور باشم و شاد
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط بهار| |

همین جا از اون دوست عزیزی که مطالب وبلاگ منو زحمت کشیده و پاک کرده تشکر میکنم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت توسط بهار| |

واژه واژه های فکرم را

خط ب خط می نویسم

تمام صفحه های خیالم

پر از خطوط رنگارنگ

پر از امید های معصوم

پر از ترس های مبهم

کنار باغچه ی خیالم

درخت سیبی هست

سبز می شود گاهی

میوه می دهد شاید

تمام سیب های خیالم

عطر دستان تورا می خواهد

و تپش های نفس های تو را

باز هم آهسته می گویم

کاش این باغچه هرگز

هوس سیب نداشت

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت توسط بهار| |

رسما اعلام میکنم این وبلاگ متعلق به هیلا نیست

من چون عاشق ترینم به اشعار دکتر حمید مصدق این اسم رو برای وبلاگم انتخاب کردم.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت توسط بهار| |

پابرهنه رد پای تو را می دوم

به آسمان میرسم

و دیگر نیستی

میان دست های اندوهم

کنار ساحل میمیرم

دریا رد پایت را شست

خاطرت اما

هنوز نفس میکشد

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت توسط بهار| |

بهت میخنده کسی که باهاش میخندی

دلتو میشکنه کسی که بخاطرش خودتو میشکنی

تنهات میذاره کسی که ازت قول میگیره تنهاش نذاری 

   فراموشت میکنه کسی که میترسید فراموشش کنی     

بهت دروغ میگه کسی که میگه دروغ بگی هیچوقت نمی بخشتت

شاید بگن اینا کار دنیا نیست کار آدمهای تو ی دنیاست. اما من میگم نه کار دنیاست. آخه همه آدما میگن: «من عوض نشدم.من هنوز همون آدم قبلی هستم.» آدما که دروغ نمیگن.میگن؟آدما که زیر قولشون نمیزنن.آدما که دوستاشونو فراموش نمیکنن.نمیدونم دیوونه ها هم آدم هستن یا نه.دیوونه ها دروغ میگن.زیر قولشون میزنن. چون حرفاشون زود یادشون میره.دیوونه ها به همه میخندن. حتی به گریه ی بقیه هم میخندن.آدمو اذیت میکنن. حرف گوش نمیدن.دل آدمو میشکنن.

اما دیوونه ها بهتر از آدم ها هستن.

چون حداقل ادعای آدم بودن نمیکنن

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت توسط بهار| |

نمیدونم چرا همه میگن بهار هم داره به آخر میرسه. اینجوری دلم میگیره.اخه هنوز نیمه اول بهار هم تموم نشده.چرا اینجوری میگن.تو خیابون که قدم میزنم بوی بهار نارنج منو یاد بچگی هامون میندازه.

عاشق مربای بهار نارنج بودم. به خاطره هام که فکر میکنم میگم چقدر زود گذشتن روزایی که آرزو میکردم زود تر بگذرن و حالا حسرت برگشتن اون روزا رو میخورم.

به اینده که فکر یه دنیا نگرانی میاد سراغم. ترجیح میدم باز به گذشته فکر کنم. بهار میگن داره تموم میشه و من باز هم امسال از تقویم عقب موندم.جالبه که یه بهار از بهار عقب بمونه.از پنجره بیرون رو نگاه میکردم.یه باغ پراز شکوفه های صورتی.خدایا چقدر نازهستن.آقا نگه دار من چند تا عکس تو باغ بندازم.آقای راننده...... من تازه بیدار شدم ببخشید میشه نگه دارین من چند تا عکس با این شکوفه های نازنین بگیرم؟....

نه اانگار نمیشنوه.روزگار داره سریع پیش میره و صدای منو نمیشنوه. بیخیال. باز از پشت شیشه بهار رو تماشا میکنم.نمیخوام فرصت تماشای بهار رو از دست بدم هرچند داره دیر میشه.

خدایا! خوش به حالت که اینقدر نقاشی هات قشنگه. خدا جونم خیلی

 دوستت دارم.

مراقب تموم دل های بهاری باش.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت توسط بهار| |

بابا جونم دلم برات قد خدا تنگ شده.به اندازه ی تموم دلتنگیم برات دوستت دارم.همیشه به یادتم.به قول خودم که میگفتم
پدر بال و پرم باشد     که من در اوج پروازم
پدر تاج سرم باشد     که من شاهانه میتازم
این شعر رو تقدیم میکنم به بهترین پدر دنیا
بابایی خیلی دوستت دارم
برای یک لحظه کنارت بودن
 
از تمام لحظه هایم میگذرم
 
بی تو بودن را نمی خواهم
 
بی نگاه شیرینت
 
فرهاد بودنم هیچ می شود
 
بودنم هیچ می شود
 
هیچ میشوم
 
میان اشک هایم میبینمت
 
می خندم و محو می شوی
 
و باز می گریم
 
و باز نمی گردی
 
ناتوان می دوم
 
و می خندی و باز
 
به آغوش گرمت نمیرسم
 
هنوز هم باورم نیست
 
باز می گردی
 
می دانم
 
و منتظرت می مانم..........
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت توسط بهار| |

به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
 و خندیده بود
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت توسط بهار| |

به قول عسلکم من عاشق ترینم به این شعر از استاد حمید مصدق و برای همین هم اسم وبلاگ رو گذاشتم درخت سیب

تو به من خندیدی و نمی­دانستی؛


من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛


باغبان از پی من تند دوید؛


سیب را دست تو دید؛


غضب­آلود به من کرد نگاه؛


سیب دندان­زده از دست تو افتاد به خاک؛


و تو رفتی و هنوز؛


سال­هاست که در گوش من آرام آرام؛


خش­خش گام تو تکرار­کنان می­دهد آزارم؛


و من اندیشه­کنان غرق در این پندارم؛


که چرا باغچۀ کوچک ما سیب نداشت؛

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت توسط بهار| |

Design By : Mihantheme